
نوشته شده توسط "پرنده" در جمعه نهم اسفند 1387 ساعت 19:47
دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای کیسه ایست هول هولکی و دم دستی. این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی ات را رفع نمی کنند. این چای خوردن ها دل آدم را باز نمی کند خاطره نمی شود فقط از سر اجبار می خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی کني.
دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است. پر از رنگ و بو . این دوست ها جان می دهد برای مهمان بازی برای جوک های خنده دار تعریف کردن برای فرستادن اس ام اس صد تا یک غاز. برای خاطره های دم دستی. اولش هم حس خوبی به تو می دهند. این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ. می نشینی با شکلات فندقی می خوری و فکر می کنی خوشحال ترین آدم روی زمینی. فقط نمی دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دوساعت می شود رنگ قیر یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجام رنگ می دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چاي.
دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است. باید نرم دم بکشد. باید انتظارش را بکشی. باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی باید صبر کنی. آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک. خوب نگاهش کنی. عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کني...
نوشته شده توسط "پرنده" در چهارشنبه دوم بهمن 1387 ساعت 18:8
منزل اول: دعوت
و دعوتي غريب تو را از سمت وادي نور به خود ميخواند و كششي بس عجيب دست از دامان دلت بر نميدارد. حال دلت را نميفهمي، بي قراري شبانهات امانت را بريده، هيچ نميفهميش چيست اين آتش كه بر جانت زبانه ميكشد. هواي پرواز دلت را هوايي كرده؟ هياهوي رفتن داري و اشتياق وصال؟ بي قراري هاي دلت را تنها خدا ميفهمد و بس. عزم ميكني تا بروي براي نام نويسي... اما...
بازهم اين ترديد بي امان رهايت نميكند: خدايا! من آماده نيستم، نكند عنايت نشود، نكند دست خالي بروم و دست خاليتر برگردم، نكند مدينه باشد و قلب من تحمل نكند... نكند...
عَلَمِ آشوب در دلت برپا شده، خوب ميفهمم حال دلت حال مرغك پر بسته است كه دلش براي آسمان ميتپد... اما پر پروازش بسته است...
بر ميخيزي تا تو هم همانند هزاران عاشق ديگر نامت را بر ليست عشق اضافه كني. غافل از اينكه دستي از غيب نام تو را پيش از تو بر پيشاني تقدير نگاشته.
و سفر آغاز ميشود... از تو، از همان جا... از ماهها و سالها قبل
و تو مسافر ميشوي... نه، زائر ميشوي... نه، عاشق ميشوي
حلاوت دعوت گواراي دل زلالت باد. همسفر... اين منتهاي عنايت كبريائي است كه تو را در برگرفته، پاس دار تمام لحظههاي ناب سفر را... واژه واژه پرواز را به خاطر بسپار...
اينك تو از اهل آسماني...
منزل دوم: اجابت
آري تو دعوت شده بودي و خود بيش و پيش از هركسي ميدانستي كه اگر نبود «يدالله فوق ايديهم» تو را پاي رفتن نبود. مهربان خدايم! سالها عشوه كردم و بارها طعنه زدم، مدتهاي مديد ناز فروختم و قدم در قدم به درب خانههايم كشاندمت، هستيام را به تاراج بردم و رونق زندگانيم را گرفتم. اينك به سوي كوي معطرت ميآيم. از هم اينك هم سفر مني! بر كوي تو ميآيم... اما... مدتهاست كه در كوي مني، به سوي تو ميآيم اما تو هميشه در قلب مني؛ چگونه فراموشت كنم كه تو هميشه در ياد مني...
غلغله وجودم را نميبيني؟ پريشانيم را چه؟ دير ايامي است ميانديشم اين سوزش درون كه مرا اينچنين گداخته زيباترين آتش عالم است. و اين نصيب من است از آتش حب محبوب. دل از توست. آتش از توست. درد از توست. درمان نيز از توست. اينك بوي كوي تو ميآيد، اي گرماي دل من! هستي من! تمام وجود من! نازنين خداي بيهمتايم، دار و ندار من همين دل سوخته است.
با منتهاي داراييم به سوي تو ميآيم «افتح ابواب الرحمتك»
منزل سوم: هجرت
اي نخورده مست لحظه ديدار نزديك است...
هرچه به لحظه ديدار نزديك ميشوي بيشتر مييابي كه رسم پرواز را نياموختهاي... بيشتر ميفمهي كه چيزي در تو هست كه تو را از آسمان دور ميكند، بيستر مييابي هنوز هم پاي دلت در بند خاك است. بايدخود را در افق بي حد لطفش رها ميكردي. بايد كوله بار سالهاي تنهائيت را به دوش ميكشيدي و ميرفتي... بايد ميرفتي و وداع ميكردي با هر آنچه كه زنگار دلت شده بود. با هر آنچه بال پرواز را ميبست. بايد خود را و تمام آنچه را رنگ منيت داشت، جا ميگذاشتي و ميرفتي.
وداع نابترين بيت غزل سفر است. عاشقانه وداع كن همسفر...
اين سفريست كه بايد در ركاب دل باشي. عقل را توان باور نيست. سفر آغاز شده و تو هنوز در ترديدي ژرف غرقي. باور نميكني كه مهربان بيهمتايت اين چنين شورانگيز تو را خوانده باشد...
اما حال هنگامه باور است. باور كن همسفر... باور كن كه نگاهي چشم به راه توست.
باور كن كه همان مهربان هميشگيات به اميد وصال ثانيهها را ميشمارد...
پس با دل قدم در راه گذار... و سفر آغاز ميشود از تو. از همين جا... از ماهها و سالها قبل و تو مسافر ميشوي... نه، زائر ميشوي... نه، عاشق ميشوي.
منزل چهارم: غربت
قافله سفر به مدينه ميرسد و اين رسول آب و آيينه بود كه به استقبال دلت آمده بود. اين بحر بيكران محبت بود كه آغوش باز كرده بود برايت. اين مصداق صادق رحمت واسعه الهي بود كه حضورت را ثانيه ميشمرد. اينجا مدينه است... باب اتصال ارض و سماء... اينجا بايد سكوت كني و گوش بسپاري... بايد آرام سخن بگويي؛ مدينه در خواب است. آري سالهاست كه خواب، مدينه و و اهل مدينه را با خود برده... از همان دم كه علي پاره دلش، پيامبرش، برادرش را تنها به خاك ميسپرد مدينه و اهل مدينه خود را به خواب زدند. گويي مردند. گويي هيچگاه غدير نبوده... فراموش كردند عهد خود را...
اينجا مدينه است. سكوت كن همسفر. سكوت... شايد دلت بشنود نداي فاطمه را. با من سخن بگو فاطمه جانم. فاطمه جانم! فاطمه جان، دختر ماهتابم، امانت رسول اللهام، بانوي خانهام...
فاطمهام تو را چه شده كه اينچنين از من رو ميگيري؟ علي را به كدامين گناه مجازات ميكني؟ با من كلامي بگو فاطمه عزيز... نه... هر گوش سنگيني توان درك التماسهاي آسمان را ندارد. اين صداي مولاي مردان است كه اينچنين با گرماي دلش و روشنايي چشمش با يادگار برادرش نجوا ميكند. مگر از مسجد پيامبر تا خانه فاطمه چقدر راه بود كه طي اين مسير علي را اينچنين سخت مينمود.
زمين زير گامهاي شتابان شوي فاطمه ميلرزد گويي ميدانست كه در انتهاي اين راه خبري علي را درهم خواهد شكست...
براستي حكايت مدينه را از كه بايد پرسيد؟ از كوچههاي نمانده بني هاشم، از نخلستانهاي سوخته، از صحفه اصحاب رسول، از مسجد پيامبر... يا از بقيع... واي از بقيع... كه اگر بقيع زبان گشايد و شرح دهد حديث رنجهاي خاندان نور را، آسمان طاقت از كف ميدهد و بر زمين آوار ميشود. نه بقيع تو هم به رسم مدينه سكوت كن. دل ما طاقت هم كلامي با تو را ندارد. هيچ نگو... شايد اين سكوت، ما سنگ دلان گران گوش را بهتر باشد. ميترسم اگر زبان باز كني بال ملائك را بسوزاني، ميترسم حرفهايت نظم زمين را برهم زند، مبادا افشا كني رازهاي دل علي را، امانت دار باش بقيع. ما مدعياني بيش نيستيم. اينهمه مظلوميت خفته، اين حق به تاراج رفته، اشكهاي بي امان زهرا، چاهي كه جانش به لب آمده از اشكهاي نيمه شب علي... فرياد نكن بقيع... آرام باش... اثبات مظلوميت نيازي به فرياد ندارد، اين واژه واژه سكوت توست كه مظلوميت را ايچنين گويا به تصوير كشيده.
هيچ جان عاشقي نيست كه ببيند و آتش نگيرد. بقيع بس است! قلبم ديگر تحمل ندارد، زانوان طاقتي برايشان نمانده، اگر ادامه دهي جان ميگذارم و ميروم. همسفر بيا از بقيع بگذريم... بيا برويم شايد بتوان در ميان انبوه سنگ و سيمان نشاني از كوچههاي بني هاشم بيابيم. ابتداي افق كه بنشيني كوچههايي ميبيني از كاهگل عشق و ايمان... ولي با ديوارهايي به شقاوت بيحرمتي به ناموس خدا و سنگفرشي از خون آلوده به اشك. گرد و خاك كوچه كه بر دلت نشست... برخيز. خاك از دل متكان كه اين خاك روزي بر چادر زهرا نشسته... متبرك است. برخيز و حاجت خود را بر در خانه زهرا ببر. هيچكس از كرم صاحبان اين خانه بينصيب نبوده است شايد به تو هم گردنبندي بخشند...
سكوت كن همسفر، سكوت... پيشتر به تو گفتم كه مدينه شهر سكوت است. بايد بلندترين فريادهايش را در عميقترين سكوتش بجويي... صداي گريه كودكي ميآيد از انتهاي كوچه... كوچههاي تنگ دلتنگ، بيتابي ريسمان بر گردن دلي، زهرايي دنبال علي، اشكهاي كودكان بهشتي و صيحه ملائك كه قلب انسانيت را ميلرزاند. دنيايي ابهت، عالمي رشادت و جهاني شجاعت به دنبال اين خاندان روان است. زهرا بر حمايت از ولايت است كه اينگونه مردانه پاي از خانه برون گذارده، زاري قديسان به شيون بدل گشت، اما علي خاموش بود... تو هم خاموش باش همسفر... بيا بگذريم از اين كوچههاي نانجيب... آن دم كه ناموس خدا را اينچنين جسارت كردند... ديگر چيزي از علي باقي نمانده بود، او تمام شده بود ميان كوچههاي بيانتها...
عالم را توان بستن دستان خدا نبود و اين ريسمان بود كه دستان خيبرشكن علي را سخت در آغوش ميفشرد. تكليف سكوت بود... و اين فرياد حق و حقيقت است، كه اينچنين از سكوت علي ميبارد. واي بر كوردلان غرق در جهل...
بيا همسفر، بيا از اين كوچهها دل بكنيم... بيا برويم، ميرويم تا مسجدالنبي؛ آنگاه كه چشممان روشن به سبزي گنبد خضرا شد را خوب به خاطر داريم. غرق ميشويم در خنكاي مطبوع حرم و لختي پلكها سنگين ميشود، چشم كه بر هم ميگذاري صفحهاي از تاريخ برايت زنده ميشود. ليز ميخورد دلت به سالها قبل. مسجد زمان پيامبر با همان حصيرها و ستونها و سقفي از برگهاي نخل. اصحابي همه به رنگ خوب خدا. آبي و پاك و زلال و رسولي از جنس آسمان و همه چه عاشقانه و عارفانه خداي را عبادت ميكردند.
اينجا تكهاي از بهشت است، كنار روضه رسول الله و اين را با صميم دل ميبيني. رضوان با تمام وسعتش غبطه ميخورد بر صفاي اين پاكان بيريا. چشم كه باز ميكني ميبيني تاريخ به زمان حال بازگشته. تو ميماني و مسجدي كه بوي تعلق ميدهد و آيههايي تنها بر آهن نوشته شده و قرآنهايي كه همه جا هستند، حتي سر نيزهها! دلت ناگاه ياد صفين ميافتد!! مگر علي و فاطمه قرآن ناطق نبودند؟ مگر «اولي امر منكم» اطيعوا نداشت؟... مگر...
هرجا كه ميروي اين بغض سنگين تو را رها نميكند، بازهم يك راست تو را ميبرد در خانه ولايت...
شوري اشك را كه حس ميكني تازه ميفهمي دلت براي زيستن در كنار پيامبر بهانه ميگيرد. بانگ جرس برخواست و قافله سفر، قصد منزلي ديگر دارد. مدينه طعم غربت ميداد، طعم يك بغض كال كه تا آخر عمر با تو همراه است، خداحافظي با سبزترين آيههاي تطهير سخت است، اما فرصت به انتها رسيده همچون جان تو در ابتداي جاده شجره...
منزل پنجم: بيعت
اينجا شجره است، ميعادگاه عاشقاني كه ميخواهند مُحرم شوند تا مَحرم گردند. به شجره كه ميآيي بايد سپيد بپوشي. سپيدِ سپيد، همچون روشن دلان نيك ضميري كه جان را يكسره پاك ميكنند از تمام آلايشهاي خاك گرفته زمين... در شجره بود كه به دنيا آمدي، پيچيده شده در لباس سپيد، اشكريزان و لبيك گويان «لبيك اللهم لبيك لبيك لاشريك لك لبيك...» سپيد كه ميپوشي انگار رها ميشود دلت از هرآنچه كه شباهتي به تو ندارد. شبستانهاي شجره جاي خوبي بود تا اميد ديدن بيت عتيق را مرهم كني بر دل سوخته از وداع بقيع. دو ركعت نماز نيت ميكني و الله اكبر ميگويي شانههايت بياختيار ميلرزد. نماز شجره عجيب عطر باران دارد، بعد نماز اين جوانههاي اشتياق است كه ميشكفد در دامان دلت. محرم شدهاي و ميروي... دم رفتن ناگاه سر برميگرداني و تمام مسجد را با نگاهت ميدوي. انگار تازه يادت آمده كه تكهاز دلت را جايي همين حوالي جا گذاشتهاي. تازه يادت آمده كه چقدر منتظرش بودي تا بيايد و با هم لبيك بگوييد تا حَجت معنا بگيرد، تازه يادت آمده كه چقدر جايش در شجره خالي بود... اللهم عجل لوليك الفرج
منزل ششم: قربت
كعبه منم... قبله منم... درست نميفهمي كه اين تويي در انتهاي اين جاده به انتظار خدا ايستادهاي و يا اين نازنين خداي بيهمتايت است كه چشم به راه توست. تا سراي محبوب لبيك ميگفتي، آنقدر عميق و خالص كه ملائك تپشهاي قلبت را هم لبيك ميپنداشتند. تو به ابتداي زمان برگشتهاي، به روز اول آفرينش... و زمان به احترام دلت بيتابت ميايستد تا تو هرچه راحتتر و بي بيم گذشت زمان غرق شوي در آغوش بيكران لطف الهي.
و اينگونه زيبا و شيرين انتظار سالهاي ديرين پايان يافت. از پلهها كه پايين ميروي انگار چيزي از تو كم ميشود، پله اول غرور، پله دوم ريا، پله سوم... به انتهاي پلهها كه ميرسي تهي شدهاي، خاك شدهاي و حال ميتواني آيينه جمال دلدار شوي. چشمهايت را بستهاي، چشمهاي دلت هم آنقدر شبند كه توان تصور آفتاب سياهپوش را ندارند. زير لب ذكر ميگويي به سجده ميافتي بر ميخيزي... چشمانت هنوز بستهاند. نميداني چشم كه باز كني دلربايي كدام تصوير هوش از سرت ميپراند. چشمها را ميگشايي و اين بار تويي كه با شگفتي ميگويي «رب ارني انظر اليك» «پرودگار من بنماي تا در تو نظر كنم»؛ آيا به راستي تويي در مقابل قبله تمام زندگيات،... نه! عقل را توان باور نيست. اين تويي در مقابل خانه محبوب بيهمتايت. دقالباب كن و اگر پرسيدند كيستي و براي چه آمدي؟ بگو عاشقي هستم خسته دل و روسياه و لبريز از عطش... بهترين لحظات سفر در طواف ميرويَد؛ ميچرخي و ميگردي و ميخوانيش به تمام اسماء زيبايش و تمام دلت. اگر خوب چشم بگشايي از اين مكعب سياه راهي به آسمان خواهي يافت. همسفر اينجا هرچه ميخواهي فرياد كن. عقدههاي سكوت مدينه را بگشا... هيچ نميگويي اما از لحن نگاهت پيداست كه آرامشي غريب ميهمان دلت شده و تو چه كودكانه آرام مييابي و سكوت ميكني و ديگر هيچچيز آنقدرها بزرگ نمينمايد كه تو را بيازارد.
منزل هفتم: حسرت
و اينك بازگشتهاي... اين روزهاي سنگين بازگشتن است كه طعم كال حسرت ميدهد. يك دل رفتي و صد دل برگشتي. آتش گرفته رفتي و سوخته جان بازگشتي. تشنه ديدار بودي اما اكنون عطش حضور داري. پر شدهاي از افسوس فرصتهاي بر باد رفته. اما بدان كه تو نيستي در اين پيراهن. اوست كه فرود آمده در جان تو... با تمام وجود خويش.
حسرت تو شيريني عهد ناگسستني دارد. اين آتش كه اينگونه از جان تو زبانه ميكشد مايه حيات تو ميگردد. اين داغ كه در دل داري نشان از افتخار بندگي است. تمام ارمغان هاي زيباي سفرت را پاس بدار همسفر... و خدا را... نازنين خداي بيهمتايت را فراموش مكن...
او هنوز هم منتظر توست... هنوز هم ميخواندت... كافي است گوش بسپاري... آن وقت خواهي شنيد نداي لبيكي را كه از بيكران افق تو را ميخواند. برخيز و احرام ببند و بخوانش.
و عهد كن كه تا هميشه محرم به احرام عشق بماني كه اگر احرام حج سپيد است و احرام عشق سرخ است و چه زيباست احرام سرخ. نميدانم تاكنون شنيدهاي و يا ديدهاي آنان را كه احرام سرخ بر تن ميكنند و سرِ سبز دارند و روحي سپيد. تا حال ديدهاي آنان را كه سالهاست بازگشتهاند اما هنوز هم صدايشان طنين لبيك دارد و بر صلابت اُحد گام بر ميدارند و بوي بهشت ميدهند...
تو هم اينگونه باش همسفر... يادت باشد تمام عهدهاي مردانهات را كنار بيت عتيق ياد باشد كه يادت نرود. روزهاي خوب با خدا بودن را...
يادت باشد كه كاري نكني كه دلي بشكند، نگاهي نكني كه قلبي بلرزد، حرفي نزني كه كسي برنجد، كه دل مومن عرش خداست...
تو به طواف گِل رفتي، اينبار به طواف دل بيا كه آن بيتي بود كه ابراهيم خليل بنا كرده و اين كعبه خانهايست كه رب جليل برپاداشته. اين بار مَحرم شو.
اين اسماعيل نفس است كه بايد سر بِبُري، سعي تو همين جاست، ميان خاك تا افلاك، از فرش تا عرش، تو بايد از مروهي ارض به صفاي سماء بروي...
و سفر آغاز ميشود با تو... تا هميشه... تا ماهها و سالها بعد...
و تا هميشه تو مسافري... نه، زائري... نه، عاشقي...

نوشته شده توسط "پرنده" در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 ساعت 23:30
سلام؛ حال همهي ما خوب است. ملالي نيست جز گم شدن گاهبهگاه خيالي دور که مردم به آن شادماني بيسبب ميگويند. قرار است، برايت بنويسم يا نجوا کنم، نميدانم؛ اما قرار نيست خبر بدهم که مدينه شهر پيامبر (ص)، چقدر تاريک است و پر است از چندرنگي مردمي که زير عباهاي سفيد و روبندهاي مشکي پنهان شدهاند.
قرار نيست خبر بدهم که وهابيها درست زير سايهي حرم امن نبي اکرم (ص) و در کنار بقيع که سالها در سکوت، آرام گرفته است و کسي از مدفونشدگان آن خبر و نشاني ندارد، دين نيستيشان را تبليغ ميکنند و ساعتها با زايران حرم امن پيامبر (ص) به گفتوگو مينشينند تا آنها را توجيه کنند که دينشان اکمل اکملات است و اينکه آنها، يعني وهابيها، تمام اين کارها را با خيالي آسوده در کنار پليس مدينه و مأموران مسجدالنبي انجام ميدهند و انگار اين مأموران مستقر شدهاند تا امنيت کار آنها را تأمين کنند!
و اينکه تمام نمازهاي جماعت در مسجدالنبي براي ارتباط بيواسطه با خداوند رحيم، بيمهر و قنوت خوانده ميشود و ذکر تسبيحات حضرت زهرا (س) گفته نميشود، چون براي آنها معني ندارد و هيچ صداي اذاني در اين شهر با نام علي (ع) مزين نيست.
شايد براي همين است که اذان مدينه اينقدر حزن دارد و آدمي را دلتنگ و بيتاب ميکند. در اين شهر که هميشه غبارآلود است و آسمان شهرش به تاريکي يک قبرستان، ظلمات دارد، صداي اذان اجازه نميدهد که آرام داشته باشي و گمان ميکني، مردم شهر بيجهت صداي حزنآلودي براي اذان ندارند. اين حزن با تمام اذانهاي مدينه عجين است و گويي مردم شهر ميدانند با کاري که در حق رسول اکرم (ص) و ذريهي پاکشان کردند، چه بر سر خود آوردهاند.
اصلا قرار نبود بنويسم، وهابيها پيش از نماز، چقدر زايران حرم رسول اکرم (ص) را اذيت ميکنند و گاهي سجادهها را از زير پايشان ميکشند تا در حريم تعيينشده، يعني پشت پيشنمازي که صلواتهايش بدون سلام بر آل پيامبر اکرم (ص) است و بسياري از ذکر واجبات نمازش در سکوت خوانده ميشود، نماز بخوانند.
اي کاش از حس مردم رنگارنگي که به مسجدالنبي ميآيند، مينوشتم. آنها که ساعتها با خداي غفور نجوا ميکنند و آرام اشک ميريزند و من فقط به نوا و ذکرهاي ملتمسانهي آنها گوش ميدهم تا جسم بيتابم، لحظهاي در اين شهر که از ابتدا به جانم آشوب انداخته است، آرام بگيرد؛ اما بايد از غربت بقيع نوشت که خيليها هنوز نميدانند آنجا تربت پاک چه کساني است؛ ولي بيمحابا دنبال مزار کساني ميگردند که در کتب اسلامي از ايشان خطي به نشانه آمده است؛ اما هيچ نشاني نمييابند، جز پرندگاني که فقط در يک گوشه از اين قبرستان قديمي، آرام ميگيرند.
نميخواهم گله کنم که چرا هنوز زنها حق ورود به بقيع را ندارند و فقط براي 15 دقيقه از تمام شبانهروز، بقيع را آن هم فقط از پشت پنجرههاي مشبک ميتوانند زيارت کنند يا چرا در اين نقطه از زمين که همهي مظلوميت يکجا بر سرت فرود ميآيد و به بهشت راه دارد، نميتوان دعا کرد، شيون زد، ذکر گفت و صلوات بلند فرستاد.
و اينکه چه روزها و شبهايي زايران حرم امن در سايهي رسول اکرم (ص) روبه بقيع نشستند، آرام و بيصدا براي آن همه مظلوميت در مقابل چشمان نامحرم و هرزهگرد وهابيها که دعا، ذکر و زيارت دخت پيامبر (ص) را حرام ميدانند، گريستند.
قرار نبود بنويسم در مسجدالنبي ـ تنها مکان آرامشبخش مدينه ـ که روزگاري خانهي رسول اکرم (ص) و يگانه زوج معصوم عالم امکان حضرت علي (ع) و فاطمه (ص) بود، مزار پاک نبي اکرم (ص) را پشت کتابخانهها پنهان کردهاند و مسلماناني را که تنها خواستهشان زيارت مزار و روضه و منبر آخرين فرستادهي خداست، از اين رهايي محروم کردهاند. مسلماناني که آمدهاند، تمرين وحدت و همدلي را از فرصت ناب و دستنيافتي حج بياموزند، مانند دورهي جاهليت به رنگ، نژاد، زبان، ملت، مذهب، فقر و غنا طبقهبندي ميشوند.
و هنگامي که تنها به شوق زيارت آخرين فرستادهي خدا، تمام سختيها را تحمل ميکنند و به دروازهي دنيايي بهشت ميرسند، درمييابند که باز هم پس از 1400 سال و حتا از پس ستونهاي سنگي و معماري پرشکوه يمني مسجدالنبي، اين قبر کوچک و محصورشدهي رسولالله است که مدينه را از تمام دنيا متمايز کرده و آنها که با چشم دل ميبينند، درمييابند كه حضور ستون حارس در کنار مزار پيامبر (ص) نشان از اقتدار مظلومانهي علي (ع) است.
نميخواهم خبر بدهم که مدينه ديگر نشاني از پيامبر (ص) ندارد و هر آنچه به تاريخ نبي اکرم (ص) مربوط ميشود، تخريب يا مسدود شده است. ديگر از مساجدي که پيامبر (ص) با دستهاي مبارکشان پس از هجرت در اين شهر ساختند، اثري نيست و جاي آنها را مساجدي با معماري ديگري گرفتهاند که فقط نام مساجد آن دوره را به دوش ميکشند. نخلستانها، بيت الاحزان فاطمه (س)، مزار پاک عبدالله ـ پدر پيامبر اکرم (ص) ـ و هر آنچه نشاني از خاتم الانبيا دارد، ديگر وجود ندارد و به تاريخي شفاهي خلاصه شده است که همگان نيز از آن خبر ندارند. تنها نشان پيامبر (ص) در اين شهر، همان مسجدالنبي است که در ميان معماري از جنس ديگر محاصره شده است.
شايد ديگر غبار هميشگي مدينه و درخشش تنها دو ستاره بر سر بقيع و مسجدالنبي در آسمان تاريک اين شهر غربتزده بيجهت نباشد. پس، از نو برايت مينويسم؛ «حال همهي ما خوب است / اما تو باور مکن».

نوشته شده توسط "پرنده" در یکشنبه دهم آذر 1387 ساعت 15:40
امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست، پس اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد كه متعلق به گذشته هستید
اگر به دنبال موفقیت نروید خودش به دنبال شما نخواهد آمد. زندگی هنگامی به شما پاداش خواهد داد كه موفقیت را بعنوان یك حق آسمانی پذیرفته و باور داشته باشید. مجبورنیستید در موقعیت موجود باقی بمانید . این بستگی به تصمیم گیری خودتان دارد . می توانید هر لحظه تغییر كنید
هیچ وقت برای لذت بردن از زندگی و برای عوض شدن دیر نیست. هرکس که در زندگی زودتر تغییر کند زودتر موفق خواهد شد...
نوشته شده توسط "پرنده" در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 ساعت 11:42

نوشته شده توسط "پرنده" در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 ساعت 18:16
پسرم بدان!
کسی که گنجینه های آسمان و زمین به دست اوست، به تو اجازه خواستن، به تو اجازه دعا داده
ضمانت کرده که خواهش های تو را جواب می دهد و
فرمان داده که بخواهی، تا بدهد.
پی مهرش باش، تا به تو مهر بورزد.
بین تو و خودش، نگذاشته کسی حجاب و فاصله باشد.
تو را به کسی دیگر حواله نداده، پس لازم نیست یکی بین او و تو واسطه باشد.
وقتی بد می کنی، راه بازگشتت را نمی بندد.
در عذابت عجله نمی کند.
وقتی توبه می کنی و باز می گردی، سرزنشت نمی کند.
حتی اگر رسوایی حق توست، باز، رسوایت نمی کند.
وقتی باز میگردی، سخت نمی گیرد و می پذیردت.
وقتی باز میگردی، با جریمه و جزا، آزارت نمی دهد.
و از لطفش، ناامیدت نمی کند؛
بلکه بازگشت ات را، برایت ثواب حساب می کند.
هر گناهت را یکی و هر کار خوبت را ده تا حساب می کند.
برایت در بازگشت را باز گذاشته است.
صدایش که می کنی، صدایت را می شنود.
در دل، اگر با او نجوا کنی، نجوایت را می فهمد.
نیازت را می بری پیش او.
سفره دلت را پیش او وا می کنی.
از غم و غصه هایت، به او شکایت می کنی.
برای گرفتاری هایت، از او چاره می خواهی.
در کارهایت، از او کمک میخواهی.
چیزهایی که از گنجینه های لطفش درخواست می کنی که هیچ کس دیگر نمی تواند آنها را بدهد؛
مثل طول عمر، سلامتی بدن ها و وسعت روزی ها.
کلید همه گنج هایش را گذاشت در دو دست تو؛
وقتی به تو اجازه دعا و خواهش داد.
حالا هروقت بخواهی، با دعا، درهای نعمتش را باز می کنی
و انبوه مهر و لطفش را به روی خودت، سرازیر می کنی.
دیر آمدن پاسخ دعاها، ناامیدت نکند... .
خیلی وقت ها دعایت را دیر اجابت می کند؛ چون در این تاخیرها، پاداش دعا کننده و عطایی که به امیدوار، میدهند، بیشتر است.
خیلی وقت ها، چیزی می خواهی، نمی دهند؛
اما، در دنیا یا آخرت، بهتر از آن را به تو می بخشند
یا آن را نمی دهند؛ چون به صلاحت نیست.
خیلی وقت ها، اگر چیزی که خواسته ای بدهند، دینت از بین می رود.
پس چیزی بخواه که زیبایی اش برایت بماند و رنج و سختی اش، از تو دور باشد
که نه ثروت برای تو باقی می ماند و نه تو برای ثروت باقی می مانی.
**ترجمه بخشی از نامه 31 نهج البلاغه
نوشته شده توسط "پرنده" در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 ساعت 23:11
نوشتن به زبان ساده...
من می خواهم، پس می توانم.
نوشته شده توسط "پرنده" در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ساعت 22:6
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY